چند روزی بود که کرمانشاه زیر فشار سنگین اضطراب زندگی می کند . مردم با کوچکترین صدا گوش هایشان تیز و به آسمان و اطراف شهر نگاه میکردند؛ و بلافاصله از هم می پرسند کجا را زد ، صدای عبور یک
به گزارش خبرگزاری سلامت (طبنا) از کرمانشاه ، سید سعید قاسمی ، چند روزی بود که کرمانشاه زیر فشار سنگین اضطراب زندگی می کند . مردم با کوچکترین صدا گوش هایشان تیز و به آسمان و اطراف شهر نگاه میکردند؛ و بلافاصله از هم می پرسند کجا را زد ، صدای عبور یک موتور، یک ماشین ، حتی صدای باد ، صدای بوق ماشین ها این روزها برای کودکان و مادران ایجاد ترس می کند ، لحظات برای خانواده ها سخت است . در این میان ، بیمارستانها ، بهویژه مراکز حیاتی چون بیمارستان قلب امام علی (ع) در آمادهباش کامل هستند . نهفقط برای بیماران قلبی، بلکه برای هر پیامدی که شرایط جنگی و فضای پرتنش ممکن است رقم بزند.
در آخرین ثانیههای سال ۱۴۰۴، بیمارستان فضایی عجیب داشت؛ ترکیبی از بوی مواد ضدعفونی، صدای گاهبهگاه رد شدن هواپیما های دشمن ، رفتوآمد پرشتاب پرسنل و دروازه ورود سالی که کسی نمیدانست آرامتر خواهد بود یا طوفانیتر. پرستاران در اضطرابی که همیشه بر اورژانس بیمارستان است مشغول کار بودند؛ اضطرابی پنهان در نگاهشان موج میزد، اضطرابی که از هفتهها جنگ و حملات هوایی بیوقفه برجای مانده بود.
درست هنگامی که لحظه تحویل سال فرا میرسید، درهای اورژانس با ضربهای محکم باز شد؛ همراهان بیمار، بیمار بیرمق و فاقد علائم حیاتی را با دستهایی لرزان و چهرههایی آشفته وارد کردند. اضطراب آنها با اضطراب روزهای اخیر درهم آمیخته بود؛ مردم دیگر میان صدای آژیر و ضربان قلب عزیزانشان فرقی نمیگذاشتند همه چیز جدال با مرگ شده بود. فریاد یکی از همراهان که میگفت «تو رو خدا نذارید از دست بره…» مانند زخمی بر سکوت بیمارستان نشست. در همان لحظه که مردم بیرون از بیمارستان و در خانه های خود برای شروع سال تازه دعا میکردند، تیم درمان وارد نبردی برای احیاء دیگری شد نبردی نه در میدان جنگ، بلکه در خط مقدم زندگی ، خط مقدم سلامت
CPR آغاز شد. صدای دستهای قاطع روی قفسه سینه، نفسهای سنگین پزشک، مکالمات بریدهبریده پرسنل، هشدارهای مانیتور… همه چیز بوی اضطراب داشت. کانتر زمان دستگاه CPR، بیرحمانه ثانیهها را میشمرد؛ ثانیههایی که در خارج از بیمارستان برای مردم آغاز سال جدید بود، و در داخل اورژانس برای این بیمار شاید آخرین لحظات زندگی. بیست و چهار دقیقه در اضطراب گذشت.
در دل راهرویی که هر لحظه ممکن بود لرزش خفیف ناشی از صدای انفجارهای ناشی از بمباران دشمن که این روزها به مراکز درمانی هم رحم نمی کرد آن را بلرزاند، ناگهان مانیتور جان گرفت. یک تک ضربه ها آغاز شد ، ضربهای دیگر ، و سپس ریتم. یکی از پرستاران با چشمانی پر از اشک اما محکم گفت: «ریتم برگشت!» در دل اضطراب، جرقه امیدی روشن شد ، امیدی که شاید مردم همان لحظه در خانهها برایش دعا میکردند.
این نجات پایان کار نبود. تخت بیمار با سرعت به سمت کتلَب حرکت کرد. راهروها، با نور زرد لامپها و لرزش قطعی برقهای لحظهای، شبیه دالانی از یک فیلم جنگی شده بودند. صدای چرخ تخت، صدای پای کادر درمان و زمزمههای آرام پرستاران—همه در تاریکروشن اضطراب آمیخته میشدند.
آنژیوپلاستی اورژانسی آغاز شد. در اتاقی که تنها نور سرد دستگاهها روشنش میکرد، گویی همه جهان برای چند دقیقه به نقطهای کوچک تبدیل شده بود: نقطهای که سرنوشت یک انسان در آن رقم میخورد. با باز شدن رگ بستهشده، بار دیگر جریان خون به قلب رسید؛ زندگی، آرام و بیصدا، دوباره بازگشت. اکنون بیمار در بخش CCU و تحت مراقبت دقیق است؛ مانیتورها بیوقفه میدرخشند و هر ضربان قلب او، یادآور این حقیقت است که گاهی، در میان همه اضطرابها و ترسها، زندگی دوباره شکوفه میدهد—حتی در لحظهای که آسمان شهر هنوز امن نیست و دلها هنوز از بیم روزهای جنگ میتپد ، سال نو آغاز شد؛ و زندگی دوباره جان گرفت حیات را دوباره نوشت.
نظر شما